خرید بک لینک
رقیه در آستانه ی یکسالگیست و من چنان مضطرب و نا آرامم که راه به حالم نمیبرم! رفتیم پیش سید الرئوف چپ و راست تشکر کردم که حالش خوب خوب میشود. دلم قرص بود. حالا که برگشته ام مثل آدمی که با چتر بیرون رفته بدلیل خبر باران و حالا بارانی ندیده، چتر امیدم روی دستم باد کرده...نه میتوانم بگذارمش کنار که من کم از لطف این خاندان ندیده ام نه میتوانم توی دستم نگهش دارم که هربار نگاه کردنش بیشتر حواسم را جمع او

برچسب: همان,بلال,الکنم, نویسنده: سجاد عباسی تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 0:19

امیر

شیعیانت از درآمدن خلخال پای زن یهود تا آوار خانه ی مظلومان، همانند....

امیر... برای سرور آماده میشوند، غمهایشان را کنار گذاشته اند، شیعه بودنشان را به رخ میکشند و کباب داغ میخورند...

امیر...

بوی داغ جهان را پرکرده...


. از دست کوتاه و خرمای عدل بر نخیل...از این دنیای پست تر از آب دماغ بز...از قی شده ی کثافات دهان عده ای، حقوق بشر!...از میانمار، یمن....مانده ایم...

برچسب: آستانه,غدیر, نویسنده: سجاد عباسی تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 0:19

خاتون داشت داد میزد، پسرش سر شالی بود سرش گرم، نمیشنید. زنش دردش بود، حال و روزش خوب نبود. گاو همسایه گوساله اش را میزایید، نعره میکشید...صدای وانتی می آمد که میگفت محصولاتتان را پیش پیش میخرم نصف قیمت عوضش اگر هم سرما زد پول توی دستتان هست. بابا جان داشت پاهاش را میمالید و بلند بلند آخ و اوخ میکرد. گنجشک های سر درختهای سیب و همه ی خروس ها و مرغ ها و جوجه ها صدایشان بلند بود. پرنده ها با عجله از س

برچسب: شنیدمت,میکنی,ضعیفان, نویسنده: سجاد عباسی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 5:31

انصاف نیست اینقدر الکن شده ام که نتوانم جوری که تو را متقاعد کند هوایم را داشته باشی بگویم دوستت دارم...بگویم دلم برایت شده قد کله مورچه ها...انصاف نیست بغض همیشه بیشتر از حرف باشد...

عیب از من نیست...

انصاف نیست حرفی از چشمانم نخوانی...


. صابره همیشه میگفت ته غمت هم چشمات میخندن.

عیب از تو نیست.

*یکی از ترانه های یزدانی که یادم نیست اسمش رو

برچسب: نیستی,اتفاق,ساده,افتند, نویسنده: سجاد عباسی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 5:31

صبر، متاعی بود که ذره ذره از دستش دادم و بی شکیبی باتلاقی است که آرام آرام در آن نفس میبرم...

برچسب: نویسنده: سجاد عباسی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 5:31

توی این آمدنها و قدم زدنهای هر هفته ام در دانشگاه امام صادق هزار خاطره و حرف و چشم انتظاری هست. خدا برای آدم خیلی میخواهد که نتواند از شرایطی که در آن است، از کارهای خوب و بدی که کرده، از داستانهای پیشش، جدا شود. قبلتر ها با این جریان دچار مشکل میشدم. عصبانی بودم از نفهمی حافظه که نباید چیزهایی را یادآوری کند و نباید برای من رجحان تعیین کند. بعدترش که فهمیدم بنا نیست جدا شوم سعی کردم با آنها زندگی

برچسب: هرکه,درمان,میپذیرد, نویسنده: سجاد عباسی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 5:31

در من، توی ماه هایی که گذشته چقدر ضعف هست؟ تعبیر آدمهای دور و برم زمین تا آسمانی متفاوت است! کسی اگر اینجا را بخواند احتمالا یک مادر در بلا گیر افتاده ی غر غرو میبند که با یک بچه ی نامعلوم الحال(!) دست به یقه شده و هی به آسمان و زمین لعن و نفرین میفرستد و مدام مشغول نک و ناله است!:))رفقای مدرسه ام عموما از من یک آدم بیخیال بی مسولیت میبینند که احتمالا سر بچگی بچه دار شده و علیرغم اینکه فرزندش در ش

برچسب: طیره, نویسنده: سجاد عباسی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 5:31

من توی هیچ مدرسه ای بیشتر از دو سال دوام نیاوردم!(دوسال بهترین حالت است! توی مدرسه ی امام صادق نصف سال تحملم کردند!) زبانم زیادی سرخ بوده. دوست دارم کارهای متهورانه انجام بدهم! کارهایی که ناخواسته بچه ها را وادار به فکر کردن بکند. شور درشان ایجاد کند. خمود و خسته و عادت زده نمانند(حداقل در یک کلاس!) و خب این علاقه ام هیچوقت به راههای مسلامت آمیز ختم نشده! تبعا هیچ مدرسه ای هم من را تحمل نکرده! از

برچسب: عرصه,ستیز,خوان, نویسنده: سجاد عباسی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 5:31

صفحه بندی